درباره نویسنده
محسن سلیمانی
فرشته از شیطان پرسید: قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟ شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست». شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟ فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محسن سلیمانی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یه آدمایی
  • رویاهای کودکی
  • سفسطه چیست؟
  • یه آدمایی
  • داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر‎
  • گفتگوی پسر انگلیسی و ایرانی در مورد دختران!
  • بیلش‌ را پارو کرد
  • توله ‌های فروشی
  • انعام بیل گیتس
  • دختر باهوش
  • فراز و نشیب‌های زندگی
  • اسطوره ی مشکلات
  • سوتی های شنیدنی
  • هدیه پدر زن
  • فاصله تصور تا واقعیت‎
  • بادآورده
  • ۱۳٩۱/٢/٢٤
  • نکات جالب
  • پسر تنبل
  • دوس داشتی بخند
  • خاطرات دوستان!
  • زیر خاکی!
  • الهی!!!!!!!!!!
  • کاری کلم آتور
  • سوال فلسفی بچه شتر!
  • فواید سربازی رفتن دخترها
  • خروپف های زن‎ پیر
  • یه کم لبخند ؟
  • مربی مهدکودک و چکمه ها
  • ماجرای طلاق!
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان کوتاه (٦٥٤)
  • پَ نه پَ (٢٦)
  • طنز (۸)
  • شیخ (٦)
  • حکمت (٤)
  • حکایت (٤)
  • صرفا جهت اطلاع (٤)
  • s m s (٢)
  • غضنفر (٢)
  • تنگه هرمز (۱)
  • بقیع (۱)
  • سقراط حکیم (۱)
  • m13 (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
دوستان من
  • روی بال قاصدک
  • شقایق
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



داستان کوتاه
جایی برای اندکی تفکر شاید لبخند شاید اندوه شایدرهایی;کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز است! نظر خصوصی اکیدا ممنوع!!!!
یه آدمایی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/۳/۱

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن…
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره…
…
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون…
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن …
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین …
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن …

نظرات ()



رویاهای کودکی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/۳/۱

عکاس پاریسی مالو آکا حرفه هایی که ممکن است یک کودک در آینده در آن مشغول بکار شود را تجسم کرده است. او از نگاه یک پدر و مادر به این کودکان نگاه کرده و او را در لباس حرفه های مختلف تجسم کرده است. اینکه سرنوشت چه مسیری را برای هر کس رقم خواهد زد اصلا مشخص نیست و فکر کردن به آن نیزهمیشه با نگرانی همراه خواهد بود . در هر صورت او در این پروژه عکاسی این مسئله را بصورت طنز بیان کرده است. حرفه هایی مانند دکتری ، کشیش ، ورزشکار و حتی گاو باز را در این عکسها در نظر گرفته است. امیدوارم باقی عکسها را خودتان حدس بزنید .


 
Однажды мой ребенок станет... 
 
Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...

Однажды мой ребенок станет...
نظرات ()



سفسطه چیست؟
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/۳/۱

تا به حال تعاریف زیادی درباره این کلمه خوانده ام ولی راستش را بخواهید هیچ تعریفی به کاملی و شفافیت تعریف زیر نیست.

سفسطه چیست؟
شاگردان از استادشان پرسیدند: “سفسطه چیست؟”
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: “گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟”
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: “خوب مسلما کثیفه!”
استاد گفت: “نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟”
حالا پسرها می گویند: “تمیزه!”
استاد جواب داد: “نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد” و باز پرسید: “خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟”
یک بار دیگر شاگردها گفتند: “کثیفه!”
استاد گفت: “اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟”
بچه ها با سر درگمی جواب دادند: “هر دو!”
استاد این بار توضیح می دهد: “نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!”
شاگردان با اعتراض گفتند: “بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.”
استاد در پاسخ گفت: “خوب پس متوجه شدید، این یعنی سفسطه! خاصیت سفسطه بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!”

نظرات ()



یه آدمایی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/۳/۱

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن…
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره…
…
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون…
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن …
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین …
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن …

نظرات ()



داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر‎
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/۳/۱


یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم.

نظرات ()



گفتگوی پسر انگلیسی و ایرانی در مورد دختران!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳۱
فتگوی پسر انگلیسی و ایرانی در مورد دختران! PDF چاپ نامه الکترونیک
 

یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟ یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟

پسر ایرانیه میگه: چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه: ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.

پسر ایرانی میگه: خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...

ارسالی بینندگان مهرپرس

نظرات ()



بیلش‌ را پارو کرد
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳٠

 

ژ

می گویند، اگر کسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌کند.
سی‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید و جارو می‌کرد. 
او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌کشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد.
کمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاک‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
با این‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز کنم.
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ کثیف‌ باشد.
مرد بیچاره‌ با این‌ فکر آب‌ و جارو کردن‌ را رها کرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیک‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر که‌ آمد سلام‌ کرد.
مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.
پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌کنی؟
مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌کنم.
آخر شنیده‌ام‌ که‌ اگر کسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..
پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟
مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ که‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..
پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فکر کن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..
مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ کارم‌ نشو..
پیرمرد گفت: گفتم‌ که، فکر کن‌ من‌ خضر باشم‌ هر کاری‌ را که‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..
مرد که‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ کردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد کرد و گفت:
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو کن‌ ببینم..
پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ کرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
مرد که‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید که‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
چند لحظه‌ای‌ که‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ کند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.
مرد بیچاره‌ فهمید که‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
به‌ پارو نگاه‌ کرد و دید که‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ که‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ کند.
از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ که‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ کند،
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد، می‌گویند  : 
بیلش‌ را پارو کرده‌ است

 

نظرات ()



توله ‌های فروشی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳٠

مغازه ‌داری روی شیشه مغازه ‌اش اطلاعیه‌ ای به این مضمون نصب کرده بود؛ "توله ‌های فروشی".
پسرکی اطلاعیه را دید و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید :
"قیمت توله‌ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا که بری قیمتشون از ٣٠ تا ۵٠ دلاره".
پسرک دست در جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم، می‌توانم یه نگاهی به توله‌ ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از توله ‌ها به طور محسوسی می ‌لنگید و از بقیه توله ‌ها عقب می‌افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید:
" اون توله‌هه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است 
و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت:
" من همون توله رو می ‌خرم "
صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می ‌خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو".
پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست 
و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاکید می‌کرد گفت:
" من نمی ‌خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه توله‌ های دیگه ارزش داره 
و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد.

در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کنم".
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما نخواهد بود".
پسرک با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید.

پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ ای فلزی محکم نگهداشته شده بود، 
به مغازه دار نشان داد و در حالی که به او می‌نگریست، به نرمی گفت:
" می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه "

نظرات ()



انعام بیل گیتس
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳٠


روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.
گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد،
شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !
بیل گیتس در جواب گفت:
 اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !

نظرات ()



دختر باهوش
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳٠
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت : 

مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش 
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت : 
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت : 
دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار 
دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟
بقال با تعجب پرسید ؟
چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :
"
 آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! "

نظرات ()



فراز و نشیب‌های زندگی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.

زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: 
”دوستت دارم عزیزم"

 

نظرات ()



اسطوره ی مشکلات
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٧

یه رفیق دارم اسطوره ی مشکلاته . . .
بدشانس . . .
بدهکار . . .
تنها . . .
مشروط . . .
یعنی دیگه مشکلی نمونده که این تجربه نکرده باشه . . .
زنگ زدم بهش ،
میدونید آهنگ پیشوازش چی بود؟؟
همه چی آرومه . . من چقد خوشحالم . . .
 

نظرات ()



سوتی های شنیدنی
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٧

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،
یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!
همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:
"بسم الله الرحمن الرحیــــم"
منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:
"اشهد ان لا اله الا الله"!
هیچی دیگه...
انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

نظرات ()



هدیه پدر زن
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٦


زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. 
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. 

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. 
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت» 

نوبت به داماد آخرى رسید. 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. 
امّا داماد از جایش تکان نخورد. 
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. 
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و ی کورسى آخرین مدل جلوى
پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
"متشکرم از طرف پدر زنت"

نظرات ()



فاصله تصور تا واقعیت‎
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٦

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/56/03.jpg

نظرات ()



بادآورده
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٥

در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانیها پیروز شدند 
و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ارتش ایران در آمد و سقوط آن نزدیک شد .

مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندیه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند، ‌گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد.

اینکار را هم کردند. ولی کشتیها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتیها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتیها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد.

ایرانیان خوشحال شدند و خزائن را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.
خسرو پرویز خوشحال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد بدست ایرانیان افتاده بودخسرو پرویز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد.
از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آنرا بادآورده می گویند.

نظرات ()



 
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٤



 

انالله و انا الیه راجعون


خدایا


تا کی باید علی النقی (ع) مظلوم باشد؟

آیا زندان و شهادتش توسط کوردلان کافی نبود؟

آیا تخریب مزارش کافی نبود؟

که باری دیگر شیطانی دیگر و به شکلی دیگر به ایشان توهین کند؟

آیا شیعه زنده است؟

کجاست کسی که بگوید انا الشیعه الحسین؟




جواب مهران باقری به توهین کننده به امام علی نقی (ع) و امام زمان (عج) در قالب آهنگ
http://www.aparat.com/v/00df247882156b034343b4f7ccadaa7d195279

 

نظرات ()



نکات جالب
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢۳

یه یخچال نو خریدم، یخچال قدیمیه رو گذاشتم دم در روش نوشتم: رایگان! هرکسی خواست، ببره.
هر روز میومدم می دیدم یخچال سر جاشه!
دو سه روز گذشت دیدم اینطوریه رو یخچال نوشتم: برای فروش، 50000 تومان!
فردا صبحش اومدم دیدم یخچال رو دزدیدن!

******************************

یکی تعریف میکرد:
رفته بودیم یه جا مهمونی، صاحب خونه یه دختر ملوس داشت، 3،4سالش بود، دیوار راستو میرفت بالا!
نازش کردم، بوسیدمش و بهش با لحن بچه گونه گفتم:
خاله دون، جن سالته عجیییجم؟ اسمتو بهم میگی خانومه خوججل؟
چند ثانیه تو چشام نگاه کرد، بعدش خیلی جدی گفت:
احمق، مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی ..!

******************************

بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم!

تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس)
 پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!

******************************

جالب است هواپیمای جاسوسی آمریکا با این همه سیستم رادار گریز و... شناسایی و شکار می‌شود ولی کاروان مواد مخدر وارد کشور می‌شود...
[روزنامه خراسان - ستون حرف مردم]



******************************

زمانى که ما مدرسه مى رفتیم، یک نوع املاء بود به نام 'املاء پاتخته اى' ، در نوع خودش عذابى بود الیم! براى کسى که پاى تخته مى رفت یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملاءعام.. و براى همکلاسى هاى تماشاچى چیزى بود مصداق تفریح سالم..

******************************

همه ما یه جورایی یه زمانی جز اقلیت های هندی بودیم ؛
.چون همه مون یه روزی یه گاوی رو به عنوان عشق می پرستیدیم !!!

******************************

ـ دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم  باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت  کم باشه
ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی  منظوری که میگی و خیالت راحته که  ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای  اینکه بدونی هر بار دلت می گیره  یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
ـ دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو  همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
ـ دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم  دست تو چون شک ندارم می فهمیش
ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم  من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و  حساب و کتاب
ـ دوست یعنی من از بودنت مفتخر و  سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

ادعا نمی کنم که همیشه به یاد  دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که  لحظاتی که به یادشون نیستم هم  دوستشون دارم

نظرات ()



پسر تنبل
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢۳

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”
حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. 
لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”

صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد.
پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: 
“این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”

حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت:
 “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”

روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”

حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”

روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”

حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”

حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند

نظرات ()



دوس داشتی بخند
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

کلاه قرمزی و اعوان و انصارش مال ما دهه شصتیهاست!!! 
فردا پس فردا دهه هشتادیا راست نشن بگن کلاه قرمزی کارتون بچگی های ما بود ها!!! گفته باشم!!!

تو جشن مهد کودک دخترم جلو شونصدتا مادر و پدر مربی مهد با شوق با دخترم جلو میکروفون حرف میزد... منم خر کیف...
مربی: فرنوش جون، شمردن بلدی؟
دخترم : آره! باباییم یادم داده!
مربیه : آفرین به تو دختر خوشگل و باباییت!خوب حالا بگو ببینم، بعد پنج چیه؟
دخترم : شیش!
مربیه : آفرین عزیزم، حالا بگو بعد هفت چیه؟
دخترم : هشت!
مربیه : آاافرین! حالا بگو بعد ده چیه؟
دخترم : سرباز

ای مردانی که برای دختران پیاده بوق میزنید، وقتی طرف به هیچ جاش حسابتون نمیکنه بیخیال این یکی شوید و دنبال یکی دیگه بگردید بلکه رستگار شوید!!! تازه تجربه ثابت کرده همیشه بعدی بهتر تر و خوشگل تره!!!

اگه کسی بهتون گفت که فقط پیاز اشک آدم رو در میاره ، با نارگیل بزنین تو سرش ، تا به اشتباه خودش پی ببره !

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم !!
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....

مردی که با خانمی مثل شاهزاده ها رفتار می کند، به این معناست که در دامان یک ملکه پرورش یافته است .....
و مردی که به زنی بی حرمتی و بی احترامی می کند یقیناً با تحقیر و عقده بزرگ شده است...!

سخترین کار دنیا اینه که به آدمی لبخند بزنی که دلت می خواد گلدون رو تو سرش خورد کنی

هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه،
 مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!

نظرات ()



خاطرات دوستان!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

ه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم!
- ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله!
- داشتیم دیگا رو می شستیم!
- دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟!
دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه!
آقا این رفت تو فکر...
فرداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره!
آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن :))))
سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون...
 

نظرات ()



زیر خاکی!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

تابستون بود و من تقریبا ده سالم بود, یچیزایى راجب گنج و زیر خاکی شنیده بودم که جو گیرم کرده بود, 
بدجور تو باغچه حیاط دنبال زیر خاکى میگشتم,
حتى به دوستام گیر داده بودم که اگه باغچه دارین بیام خونتون از توش گنج دربیارم,!!!
یروز به سرم زد از تو ظرفا یه چندتا کاسه برداشتم بردم حیاط باغچه رو شروع کردم به کندن تقریبا نیم متر گود شد!!!
کاسه هارو شکستم ریختم تو چاله بعد خاک ریختم روش!
فردا صبحش پاشدم به مامانم گفتم دیشب خواب دیدم از تو باغچه زیر خاکى پیدا کردم!!!
الان میرم میگردم پیداش میکنم!!!
مامان بیچارم شاخ دراورده بود:-D
رفتم کاسه شکسته هارو دراوردم خوشحال و خندان دویدم تو حال به مامانم نشون دادم کاسه هارو داد زدم هوراااااااااااااااا دیدیدى پیداش کردم دیدى پولدار شدیم!!! چشاش چهارصدتا شد:-D
خواست دعوام کنه بخاطر شکستن کاسه ها ولى بعدش سرمو گذاشت رو شونش نازم کرد گفت "خوب میشی پسرم, اینجورى نمیمونى"!!

نظرات ()



الهی!!!!!!!!!!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢۱


http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/53/14.jpg

نظرات ()



کاری کلم آتور
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/٢۱


http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/53/02.jpg
1- اگر حرف مُفت را می خریدند ، خیلی ها میلیاردر بودند.
2- آدم « بی باک » از سوخت هسته ای استفاده می کند.
3- امروز همان راه حل های دیروز است.
4- سکوت به جرم پوزخند به عدالت محاکمه شد.
5- فقط آدم های پُر حرف , سکوت ذخیره می کنند.
6- آنقدر در خودم فرو رفتم که سر از قوزک پایم در آوردم.
7- کبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی کرد.
8- بعضی ها روی شاخه نشسته و بعضی ها مشغول خوشه بندی.
9- رشته سخن را بدست گرفت و کلاهی نو برای مردم بافت.
10- اگر ساقی چشمان تو باشد , یک استکان چای هم مستم می کند.
11- بیشتر اوقات افکارم را با سکوت , سانسور می کنم.
12- آجر فشاری هیچ نسبتی با گروه فشار ندارد.
13- اوج پرواز روزنامه نگارها خطوط قرمز است.
14- برای روشن کردن منظورش ، همه چیز را به آتش کشید.
15- وضعش «توپ» بود ولی با یک «شوت» از میدان خارج شد.
16- دست هایم تصمیم گرفتند که مرا نه دست به سینه کنند و نه دست به کمر.
17- نقاش فقیر «درد» می کشید.
18- خر نادان ، دوست خوب خر سوار است.
19- در نبودنت ، خاطراتت خود نمایی می کند.
20- مخالفان آزادی افق را با لکه های سیاه کدر کردند.
21- عشق زنی بود که سیگار نمی کشید و من ترکش کردم.
22- عاشق با تلسکوپ و حسود با میکروسکوپ به دنیا نگاه می کند.
23- بی توجهی شهرداری به دست اندازها یعنی دست انداختن مردم.
24- در روزهای بارانی اعداد در زیر رادیکال پنهان می شوند.
25- قشنگ ترین و زیباترین ساعت دنیا، ساعتی بود که دیدمت.
26- وقتی گفتم حرف دلت را بزن، گفت گرسنه ام.
27- با هجوم کلمات نفس قلم به شماره افتاد.
28- خیلی ها تنها پشت گرمی‌شان آفتاب داغ است.
29- بازداشتگاه عکس ها آلبوم است.
30- بی دست و پاترین موجود مار است ولی همه از آن می ترسند.
31- شیرین ترین ماه , ماه عسل است.
32- خیلی از موش ها حتی به گربه ها هم محل سگ نمی گذارند.
33- خُر و پُف , همان پُر حرفی کردن در خواب است.
34- برای گوش های سنگینش , نیاز به یک باربر داشت.
35- کرم شب تاب , چراغ قوه حیوانات است..

نظرات ()



سوال فلسفی بچه شتر!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱۸

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/02.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/03.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/04.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/05.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/06.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/07.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/08.JPG
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/52/09.JPG

نظرات ()



فواید سربازی رفتن دخترها
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱٧

اگر دخترها جاهایی برن که نمیرن......مثلا اگر دخترها هم برن سربازی چی میشه؟ ....

به نظر من که این کار توی مملکت مانشدنی هست ... آخه جنبه و ظرفیت می خواد که این چیزها رو ما عمرا نداریم .... حالا فرض کن که بشه:

۱) قضیه فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه (پسرها) می خوان برن سربازی ... حتی اونهایی هم که قبلا رفتن می خوان دوباره برن!!
۲) غذای پادگان ها نسبت به گذشته خیلی بهتر میشه ( دخترها می خوان هنرهاشون را نشون بدن)
۳) هیچ کس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور کچل ها هم می خوان بیان سربازی!!!
۴) اضافه خدمت برداشته میشه ... کارایی که قبلا باعث اضافه خدمت می شده حالا باعث کاهش خدمت میشه
۵) ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن توی دانشگاه کم میشه و ازدواج در پادگان و عشق من هم سنگر من مد میشه!
۶) فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا می کنه .... دیگه سربازها فحش رکیک به هم نمیدن از شوخی های شهرستانی(!!) هم خبری نیست
۷) حمام و دست شویی های پادگان ها بالاخره روی بهداشت رو هم می بینن
۸) دیگه رژه ها در پادگان درست انجام میشه .... چون دخترها را میذارن صف اول
۹)خاموشی از ۹ شب به ۱۲.۵ - ۱ شب میرسه
۱۰) خدمت سربازی از ۲سال به ۶ ماه کاهش پیدا می کنه ... اگه خواستی میتونی اصلا نری ...
 چون تا ۱۵ سال بعدش سرباز نمی خوان از بس داوطلب هست
۱۱) بعد از ۶ ماه که از سربازی بر می گردی اندازه ۶ سال خاطره داری!!

نظرات ()



خروپف های زن‎ پیر
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱٧
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت

پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. 
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد 
وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند
شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.

پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد
به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!
 از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

نظرات ()



یه کم لبخند ؟
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱۳

مامان بزرگم نذر کرده بود دانشگاه قبول بشم 30 جزء قرآن رو بخونه من دانشگاه قبول شدم 2 جزء بیشتر نخوند بهش میگم عزیز فقط 2 جزء خوندی که؟!! اونم میگه : اون رشته ای که تو قبول شدی 2 جزئشم زیادیه!!!

مناجات یارو با خدا.خداوندا گناهان مرا فقط تو دیدی توهم شتر دیدی ندیدی!

اگر دیدی کسی حالش خرابه بدان که چاره اش یک دست کبابه! اگر دیدی کسی چون باد میرفت بدان یارانه دادن بانک میرفت.

طرف میره خواستگاری از دختر خوشش نمیاد به بابای دختره میگه ما میریم یه دور میزنیم برمیگردیم.. شما تا ساعت چند بازید؟؟؟؟

میدونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟؟
چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته .... اما بعدش به جهنم هم اعتقاد پیدا میکنه!


کنکوری های عزیز هیچ کس از شما توقع نداره! امید امام هم به دبستانی ها بود.

تا وقتی مجردی هرکی بهت میرسه میگه: توکه همه چی داری چرا ازدواج نمیکنی؟
وقتی ازدواج کردی هرکی بهت میرسه میپرسه: توکه همه چی داشتی چرا ازدواج کردی!!!؟؟؟

یارو میره ماشینشو بیمه میکنه ریئس بیمه میگه انشاالله از بیمت استفاده نکنی یارو هم میگه انشاالله توهم خیری از این پول نبینی!!!

این سوال مدتیه ذهنم رو به خودش مشغول کرده: این عربها "چ" ندارن، چه طوری عطسه می‌کنن؟

یارو میره یخ بخره پول کم میاره به یخ دست میزنه میگه از این سردتر نداری؟

ادبیات آقایون هنگام زمین خوردم خانوم ها:
دوران نامزدی:
الهی بمیرم چیزیت که نشد
1سال بعدازدواج:
عزیزم بیشترمواظب باش
3سال بعد ازدواج
مگه کوری جلوپاتونگاه کن
5سال بعدازدواج:
آخیش دلم خنک شد

یارو از دوستش میپرسه توکه چشم کجاست؟ دوستش میگه چشم که توک نداره.میگه پس چرا خواننده میخونه توکه چشمات خیلی قشنگه!!!!

زن به شوهرش میگه : تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند.. به نظر تو این بی انصافی نیست؟؟؟ شوهره میگه : نه اگه زن خوبی باشه می ارزه...

زن از شوهرش می پرسه: عزیزم ، تو منو دوست داری؟
مرد میگه : خوب معلومه عزیزم ، اگه دوست نداشتم چطور می تونستم هر شب بیام خونه پیشت وقت و عمرم رو تلف کنم!!!

به غضنفر میگن بابات چند سالشه ؟ میگه نمیدونم خیلی وقته داریمش!

اولی : من حافظ کل قرآن هستم!
دومی : از این قرآن کوچیکا یا بزرگا؟!!!!

غضنفر باباش آتیش میگیره میره ملاقات میگه: بخش پدرسوخته ها کجاست؟

غضنفر به زنش میگه 4 تا حیوون بگو که با خ شروع میشه ؟ زنش جواب میده:
1 – خودت.
2 – خواهرت .
3 – خیرندیده مادرت.
4 – خدا بیامرز پدرت.

یارو زن صیغه می کنه، رفیقش میگه: مبارکه ازدواج کردی؟
یارو میگه: نه بابا،‌دائمی نیست. از این اعتباریاس

خسیس مهمون براش میرسه میگه اگه شام نخوردید مرغ هست بگم تخم کنه!

یارو توی خیابون زل زده بوده به یه دختره، یه پیرمردی بهش میگه: مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟ 
طرف میگه: چرا، ولی به این خوشگلی نیستند
 

نظرات ()



مربی مهدکودک و چکمه ها
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱۳

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
تا بلاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه
که بچه میگه این بوتها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت

خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن. 


بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه !!!

نظرات ()



ماجرای طلاق!
نویسنده: محسن سلیمانی - ۱۳٩۱/٢/۱۳


با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد،
به شرط و شروط ها! زن مشتاقانه انتظار می‌کشد، تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی.
زن با کمال میل می‌پذیرد.

در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید: حال که جدا شدیم.
تنها به یک سوالم جواب بده.
چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن
حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی؟
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت: آری
زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.
از اینجا یک راست میرم محضری که با او وعده دارم، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.

مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.
نامه‌ای در کیفش بود با تعجب بازش کرد.
خطّ همسر سابقش بود که نوشته بود: "فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر"
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت.
منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.
شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت: باور نکردی؟ گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی.
این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد
تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات دهد!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »